روی موتور پشت سر بابام نشسته بودم. بابا داشت با خودش يه چيزايی میگفت و گريه میکرد.
وارد کوچه شديم؛ رسيديم در خونه. بابام گفت: پياده شو بابا!
خودش هم پياده شد و موتور رو کنار کوچه پارک کرد.
هنوز داشت گريه می کرد.
پشت در خونه منتظر بوديم تا مامان در رو باز کنه. صدای گريه بابا بالا رفت. داشت توی کوچه بلند بلند گريه می کرد.
از گريههای بابام خيلی ناراحت بودم، ولی از طرفی خوشحال بودم که کسی توی کوچه نيست بابامو اينجوری ببينه.
دیگه طاقت نياوردم؛
گفتم: بابا! چرا گريه میکنين؟
همون جور که گريه می کرد، جواب داد: بابام مرده.
شوکه شدم. با تعجب پرسيدم: بابابزرگ که وقتی شما بچه بودين مُردن، پس چرا حالا دارين گريه میکنين؟
هقهق گريهاش بلند شد. با چشمهای خيسش بهم نگاه کرد و همونجور که گريه میکرد، گفت:
بابای من امام حسينه.
بابام امام حسينه.
بابامو کشتند..
بابامو کشتند..
رفتيم تو خونه. یادم نيست بابا تا کی داشت گريه میکرد. ولی هميشه اين حرف يادمه که:
بابام امام حسينه..
يعنی،
بابای همهمون امام حسينه..
2- در سن شاید چهار سالگی
توی عالم بچگی، سر يه اتفاق نه چندان مهم، مثل زمينخوردن و کمی زخمی شدن، داشتم گريه میکردم و اشک میريختم.
معمولاً در اين شرايط پدر مادرها اگه بچهشون پسر باشه، يه جورايی آرومش می کنن و کمک می کنن خودش بلند بشه. می گن: گريه نکن! مرد که گريه نمیکنه! بلند شو پسرم! چيزی نشده که و ... از اين جور حرفها.
تو همون حال گريه و زاری بودم که بابام با يه لحن جدی گفت:
گريه کن!
گريه کن!
گريهام عوض شد. مونده بودم برای بیرحمی بابام گريه کنم يا برای زمين خوردنم. سابقه نداشت بابا باهام اينجوری حرف بزنه.
همه مونده بودن يعنی چه؟ بابا چی میگه؟ چرا با بچه اينجوری حرف میزنه؟ اين چه طرز حرف زدن با بچه است!؟
بابا دوباره گفت: گريه کن! گريه کن!
مادربزرگ مونده بود بابا می خواد چی بگه.
يه دفعه بابا دوباره گفت:
گريه کن!
گريه کن!
برای امام حسين گريه کن!
هر وقت هر اتفاقی برات افتاد، تو فقط برای امام حسين گريه کن!
فقط برای امام حسين پسرم!
راستش، اونوقت خيلی نفهميدم بابا چی میگه، ولی هرچی بزرگتر شدم، ديدم عجب درسی، بابا بهم داده بود. هيچ چيز اين دنيا ارزش گريه کردن نداره. نه زمين خوردنهاش، نه اسباببازیهاش، نه ناراحتیهاش... گريه، فقط برای امام حسين(عليهالسلام)...
جالبتر اينکه سالها بعد ديدم اصلاً اين دستور امامرضا(علیهالسلام)ست که فقط برای امام حسين(عليهالسلام) بايد گريه کرد. نمیدونم، شما هم شايد داستان امام و ابن شبيب رو خونده باشين:
يابن الشّبيب! گريه فقط در غم حسين
يابن الشّبيب! گريه فقط مال کربلاست
3- شيرينترین حرف بابام
سال اول دانشگاه بودم که بابام گفت: میدونی چرا اين اسم رو برات انتخاب کردم؟
گفتم: نه.
بابا میخواست دليلش رو بگه که مامان از اون طرف سالن گفت: خب حالا. يعنی نمیخواد بگين. انگار يه جورايی اذيت میشد.
منم منتظر نسشته بودم تا بابا بگه. آخه خيلی دلم می خواست بدونم چرا اسمم « علی اکبر» شده.
بابا يه کم مکث کرد، و بعد از چند ثانيه گفت:
ببين پسرم!
اسمت رو گذاشتم علی اکبر که هر وقت به سن علی اکبر امام حسين رسيدی، فدای علی اکبر بشی و خدا تو رو از من بگيره، تا فقط يه ذره از مصيبت آقامو درک کنم.
شوکه شده بودم. تا حالا اينقدر خوشحال نشده بودم. شايد از چهرهام نمیشد به عمق خوشحاليم رسيد ولی از اون روز به بعد اصلاً زندگی برام يه معنای ديگه پيدا کرد.
از اون روز به بعد، علی اکبر ديگه فقط اسمم نيست، دار و ندارمه..
همهاش منتظرم يه سالی بياد که من همسن حضرت بشم و برم. ولی سالها از اون روز میگذره و ديگه تقريباً از خودم نااميد شدم. انگار قربانیِ بابامو قبول نکردن.
بههر حال شما دعا کنين. شايدم قبول کردن.
بعد نوشت
امشب شب هشتمه و ما هر وقت به هشت میرسيم، دلمون ميره پيش امام رضا(عليهالسلام). برای همين، يه بند از ترکيب بندی که برادرم «مهدی» سروده رو براتون میذارم، که از اتفاق با خاطراتی که گفتم هم تناسب داره.